تبليغاتX
دست نوشته های یه دختر زشت

دست نوشته های یه دختر زشت

اگر تنهاترین تنهایان شوم باز هم خدا هست. او جانشین تمام نداشتن هاست

...I never stop hating you

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 12:40 بعد از ظهر  توسط یلدا 

بالاخره بعد یه سال چلچراغ گرفتم

خدایا! ممنووووووووووونم بیا ماچت کنم عچیچم ( با خدا بودم فکل بد نتنید)  اگه تو نبودی خدا جونم من تو این قحطی چلچراغ از کجا شماله ی جدیدشو پیدا میکلدم؟ مولاییش ته بامعرفتای روزگاری. دمت قیژ بادا! اساسی...  

پ.ن ۱: هیچ آدابی و ترتیبی مجو / هرچه میخواهد دل تنگت بگو

پ.ن ۲: آدرس سایت بزرگمهر حسین پور () رو هم پیدا کلدم. اگه ساندویچ داغ میل دارین بفرمایین تو....

پ.ن 3: باید اسم وبمو میذاشتم دست نوشته های یه 47 کروموزومی  به جان خودمان...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط یلدا  | 

کجاست مریم ناجی، مریم پاک ؟

چرا به یاد این شکسته تن نیست ؟

 

تو رگبار هراس و بی پناهی

چرا دامن سبزش چتر من نیست ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط یلدا 

کاش میشد لحظه ها را پس گرفت

کاش میشد از تو بود و تا تو بود

کاش میشد در تو گم شد از همه

کاش میشد تا همیشه با تو بود

 

کاش فردا را کسی پنهان کند

لحظه را در لحظه سرگردان کند

کاش ساعت را بمیراند به خواب

ماه را بر شاخه آویزان کند

 

میروی تا قصه را غمنامه ی تدفین گل

میروی تا واژه را باران خاکستر کنی

ثانیه تا ثانیه پلواره ی ویران شدن

میروی تا بخشی از جان مرا پرپر کنی

 

با من امشب چیزی از رفتن نگو

نه نگو از این سفر با من نگو

من به پایان میرسم از کوچ تو

با من از آغاز این مردن نگو

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 8:9 بعد از ظهر  توسط یلدا 

اکنون مرا به قربانگاه می برند.

گوش کنید ای شمایان در منظری که به تماشا نشسته اید

 

و در شماره

          حماقت هایتان از گناهان نکرده ی من افزون تر است!

با شما مرا هرگز پیوندی نبوده است.

 

بهشت شما در آرزوی به بر کشیدن من در تب دوزخی انتظاری بی انجام خاکستر خواهد شد.

تا آتشی آنچنان به دوزخ خوف انگیزتان ارمغان برم

                که از تف آن، دوزخیان مسکین

                                  آتش پیرامونشان را چونان نوشابه ای گوارا سرکشند.

 

چرا که من از هرچه با شماست

از هرآنچه پیوندی با شما داشته است

                                             نفرت می کنم.

 

از فرزندان و از پدرم

و از آغوش بویناکتان...

.

.

نیش نیزه ای بر پاره ی جگرم

از بوسه ی لبان شما مستی بخش تر است

         چرا که از لبان شما هرگز سخنی جز به ناراستی نشنیدم.

 

و خاری در مردم دیدگانم

                     از نگاه خریداری تان صفابخش تر.

 

                         بدان خاطر که هیچگاه نگاه شما در من

      جز نگاه صاحبی به برده ی خود نبود.

 

از مردان شما آدم کشان را

               و از زنانتان به روسپیان مایل ترم.

من از خداوندی که درهای بهشت اش را بر شما خواهد گشود به لعنتی ابدی دلخوش ترم.

 

همنشینی با پرهیزکاران و همبستری با دختران دست ناخورده در بهشتی آنچنانی

                                                                                                     ارزانی شما باد.

 

گوش کنید ای شمایان که در منظر نشسته اید

به تماشای قربانی بیگانه ای که منم:

 

                                 با شما مرا هرگز پیوندی نبوده است.

"شاملو"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 9:8 قبل از ظهر  توسط یلدا 

خدای من، خدای خوب!

خدای من، خدای دور... خیلی دور

 

خدای من، خدای خشم

خدای تجربه های همیشه تلخ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 3:36 بعد از ظهر  توسط یلدا 

یادم آمد

شوق روزگار کودکی، مستی بهار کودکی

يادم آمد آن همه صفاي دل که بود

خفته در کنار کودکي

رنگ گل جمال دیگر در چمن داشت

آسمان جلال دیگر پیش من داشت

شور و حال کودکی برنگردد دریغا

قیل و قال کودکی برنگردد دریغا

روز و شب دعای من

بوده با خدای من

کز کرم کند حاجتم روا

آنچه مانده از عمر من به جا

گیرد و پس دهد به من دمی

مستی کودکانه ی مرا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط یلدا 

 

کاش اینقدر از هم دور نبودیم

مثل کودکی که بزرگ ترین آرزوش سوار شدن رو شونه ی ماه و چیدن ستاره های آسمونه منم برای چیدن تو دستامو به سمت آسمون همیشگی حضورت دراز میکنم اما جای تو و حتی یه لحظه داشتنت، مشتم پر میشه از یه خالی بی انتها... سهم من از بودنت فقط یه نگاهه. و تو این نگاه بین من و دیگری فرقی نیست. من از این برای تو مثل دیگری بودن بیزارم.

.....

شاید هنوز خیلی کوچیکم واسه دوست داشتن اما من از بزرگ شدن میترسم. از میراث دار میراث پدری ام شدن، ترس...  از عشق مکتوم و سرنوشت محتوم. از این تکرار مکررات ناگزیر تا هنگامه ی مرگ گریز ناپذیر و بعدش نقطه سر خط تا یه تولد دیگه.

.....

 

راستی! هیچ میدونستی که... من اسمتو گذاشتم قشنگترین اشتباه؟!....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط یلدا 

Have you ever been lost in a different world
Where everything you once knew
Is gone
And you find yourself powerless
With everything that exist
You're numb

? Will I ever break free

I searched my world but I can't find you
You're standing there but I can't touch you
Try to talk but the words are just not there
I can feel a sense of danger
You stare at me like I'm a stranger
Paralyzed and you don't seem to care
The demons in my dreams

If you become a nobody
Blind to your family
? Who would you be
And life has gone into reverse
Re-living every hurt
Along the way

Everything that you fear
Is calling you and drawing near

Wake me up and let's go
I'm about to explode

                                                                                 Brian McFadden / Irish Son  

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 0:36 قبل از ظهر  توسط یلدا  | 

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

…..

 

 

روز میلادت سالروز رویش بهار بود. بهار روی خط ممتد روزگار همواره تکرار میشود اما تو برای من تا ابد، بی تکرارترینی...

دلم قد همه ی روزای ندیدنت، قد همه ی ثانیه های نبودنت واست تنگ شده.

مامان خانوم بیشتر از هر وقت دیگه ای بهت احتیاج داره. نیستی تا با مهربونیات بدخلقیاشو آروم کنی.

مسعود و آبجی مریمم یانگوم شدن. پس چرا بهشون تبریک نگفتی؟

خاله جونم داره واسه سانازت خواستگار میاد. نمیخوای عروس شدنشو ببینی؟

.....

کاش می دونستی حالا بزرگ ترین حسرت زندگیم اینه که چرا نتونستم واسه آخرین بار صورت ماهتو ببینم و به دستای مهربونت بوسه بزنم.

کاش بودی تا ببینی که بیشتر از همیشه جای خالی ات رو تو چهاردیواری زندگیم حس میکنم.

 

خاله فاطی ام! بهار اومده... نمی خوای عیدو بهمون تبریک بگی؟

آخه مگه بهار بی تو و چشای مهلبونت رنگی هم داره؟

.....

قشنگم! بهارت سبز

تبلدت مبالک...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 9:38 بعد از ظهر  توسط یلدا 

تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو


سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 9:36 بعد از ظهر  توسط یلدا 

این گریه آور است

 

در فصل جوشش صد چشمه ی زلال

 

جمعی ز تشنگان

 

به خاطره ی آب

 

دلخوش اند

 

این خنده دار نیست؟

 

هنگام فجر و رویش خورشید بی زوال

 

بوزینگان

 

به کرمک شب تاب

 

دل خوش اند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 9:36 بعد از ظهر  توسط یلدا 

...!

می دانم که خانه ات

در حوالی قبله ی من است

اگرنه

پنجره ی خانه ام، از آفتاب

و از پرنده و گیاه سهمی نداشت

و سجاده ام را عطر یاس های سفید

خوشبو نمی کرد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 8:49 قبل از ظهر  توسط یلدا 

در برهوت نداشتن

   سرشار از خواستن

      همانگونه که همیشه ترجیح می دادی

             

ایستاده ام.  

 

چگونه دوام خواهم آورد

   این همه خواستن و این همه نداشتن را

      در تنگنای داشتن های ناخواسته

 

هر روز اسیرتر بودن را.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 8:48 قبل از ظهر  توسط یلدا 

کدام قله، کدام اوج؟

مگر تمامی این راه های پیچاپیچ

در آن دهان سرد مکنده

به نقطه ی تلاقی و پایان نمی رسند؟

به من چه دادید، ای واژه های ساده فریب

و ای ریاضت اندام ها و خواهش ها؟

اگر گلی به گیسوی خود می زدم

از این تقلب، از این تاج کاغذین

که بر فراز سرم بو گرفته است، فریبنده تر نبود؟

 

چگونه روح بیابان مرا گرفت

و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد!

چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد

و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد!

چگونه ایستادم و دیدم

زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی می شود!

...

 

نمی توانستم، دیگر نمی توانستم

صدای پایم از انکار راه برمی خاست

و یأسم از صبوری روحم وسیع تر شده بود

و آن بهار، و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت، با دلم می گفت:

نگاه کن

تو هیچ گاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 1:26 بعد از ظهر  توسط یلدا 

خداوند روز اول آفتاب را آفرید

 

        روز دوم دریا را

             روز سوم صدا را

  

 روز چهارم رنگ ها را

                      روز پنجم حیوانات را

                            روز ششم انسان را

 

                و روز هفتم با خود اندیشید دیگر چه چیز را نیافریده است

 

پس تو را برای من آفرید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط یلدا 

اما

با این همه

تقصیر من نبود

که با این همه...

با این همه امید قبولی

در امتحان ساده ی تو رد شدم

 

 

 

اصلا نه تو، نه من!

تقصیر هیچ کس نیست

 

 

 

از خوبی تو بود

که من

بد شدم!

 

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط یلدا 

به من مومن نگو

وقتی که حتی واسه یه لحظه هم عاشق نبودم

به من که این همه از رستگاری فقط دم میزدم

عاشق نبودم

یه عمره از دلم ترسیدم و باز

دم آخر منو دیوونه کرده

حالا میترسم این دیوونه حالی

یه روز از من جدا شه برنگرده

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط یلدا 

دوست دارم شبا پنجره ها رو باز بذارم. اما هوا این روزا داره کم کم سرد میشه. بابا پنجره هارو می بنده. دلم میگیره که دیگه نمی تونم نصفه شبا صدای ماشین هارو از جاده های دور بشنوم.

جاده هایی که امتدادشون امتداد کودکیم بود و حال و هواشون همرنگ خاطره های همون روزا. یادش  بخیر. مسافرت بااتوبوس، غذاخوری های میون راه، کوه های سرسبز و پردرخت شهری که توش متولد شدم و شوق دیدن خونه ی مامان بزرگ اینا. آخ که اون لوزا چقده این آبجی موفل فلی نیم وجبی ما بلا بود.

.....

بهانه های ناتموم مامان و بار سنگینی که نگاه های لبریز از انتظار بابا رو دوشم میذاره. و ترس از آینده ای که رسیدن بهش بیشتر برام به یه تکلیف شبیهه تا یه اشتیاق... ای کاش فقط یه خورده بیشتر میتونستم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 1:8 قبل از ظهر  توسط یلدا 

بهار

مهربان تر از پاییز نبود

چه هدیه ام داد؟

تابستان

گستاخ بود و تلخ

و گرمای دروغینش، موذیانه

ریشه های سبزم را جوید

وای!...

 

    با زمستان

                 چه باید گفت...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 7:13 بعد از ظهر  توسط یلدا 

از آغوش بویناکتان

از دست هایتان که دست مرا چه بسیار که از سر خدعه فشرده است

از قهر و مهربانیتان

و از خویشتنم

که ناخواسته از پیکرهای شما

شباهتی به ظاهر

برده است...

بیزارم

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 6:50 بعد از ظهر  توسط یلدا 

 اینگونه بود که این اتفاق افتاد. به همین آسانی. او در شهر غریبی بود که کسی او را نمی شناخت، اما امروز در آن حس آزادی عجیبی می کرد. جایی که لازم نبود خودش را به هر کسی توضیح دهد. او تصمیم گرفت برای اولین بار در این چندین سال تمام روز را به تفکر در مورد خودش اختصاص دهد. تا به امروز او همیشه ذهنش را مشغول این می کرد که مردم دیگر چه فکر می کنند. مادرش، دوستان مدرسه اش، پدرش، آدمهای آژانس مد، معلم فرانسه، خدمتکار، کتابدار، غریبه در خیابان. در حقیقت هیچ کس به هیچ چیز فکر نمی کرد. نه لااقل در مورد ماریا، یک غریبه ی فقیر، که اگر فردا هم ناپدید شود حتی پلیس هم متوجه نخواهد شد.

او زودتر از هر روز بیرون رفت. در کافی شاپ همیشگی صبحانه خورد. دور دریاچه قدم زد و در آنجا به دیدن نمایشی که توسط پناهنده ها برگزار می شد پرداخت. یک زن که با یک سگ کوچک مشغول قدم زدن بود به ماریا گفت که آنها کرد هستند، و ماریا به جای آن که تظاهر کند جواب را می داند تا ثابت کند باهوش تر از آن است که مردم فکر می کنند، پرسید:

 

-  " کردها از کجا  آمده اند؟ "

 

زن نمی دانست. چیزی که ماریا را سورپرایز کرد. جهان مثل این می ماند. مردم جوری حرف می زنند که  انگار همه چیز را می دانند، اما اگر جرات کنی که یک سوال بپرسی، آنها هیچ چیز نمی دانند. او به یک کافی نت رفت و فهمید که کردها از کردستان آمده اند. یک کشور که وجود ندارد و هم اکنون بین ترکیه و عراق قسمت شده. او دوباره به دریاچه برگشت و دنبال زن و سگش گشت، اما آنها رفته بودند.

من حقیقتاً شبیه آن زن هستم. یا حداقل شبیه او بودم. کسی که تظاهر می کرد همه چیز را می داند. در سکوت خود پنهان شده بودم، تا وقتی که مرد عرب مرا عصبانی کرد و من جرات آن را پیدا کردم که به او بگویم تنها چیزی که می دانم تفاوت بین دو نوشابه بود. آیا او شوکه شده بود؟ آیا او نظرش در مورد من عوض شد؟ البته که نه. او باید در برابر صداقت من متحیر شده باشد. هر وقت سعی کرده ام که از آنچه هستم باهوش تر به نظر برسم بازنده بودم.

 

.....

 

از دفترچه خاطرات ماریا در آن شب که در حاشیه ی آن یادداشت کرده بود: مطمئن نیستم؛ من کشف کردم که چرا یک مرد به خاطر زن ها پول می پردازد: او می خواهد که شاد باشد.

او هزار فرانک نمی پردازد که فقط یک... را تجربه کند. او می خواهد که شاد باشد. من هم می خواهم. هر کسی می خواهد، اما هیچ کس شاد نیست. من چه چیزی به دست آورده ام که از دست بدهم؟ اگر برای یک مدت تصمیم بگیرم که... باشم. این کلمه ی سختی است که بنویسم یا حتی در موردش فکر کنم. اما بگذار بی پرده باشم. من چه چیزی را از دست می دهم اگر تصمیم بگیرم برای یک مدت فا*ح*ش**ه باشم؟

شرف؟ شان؟ عزت نفس؟ اگرچه، وقتی در موردش فکر می کنم، من هیچ وقت هیچ یک از آنها را نداشته ام. من به خواسته ی خود به دنیا نیامدم. من هیچ وقت هیچ کس را نداشتم که دوستم داشته باشد. من همیشه تصمیم اشتباه گرفته ام. حالا به زندگی اجازه می دهم برای من تصمیم بگیرد.

 

یا*زد*ه دقی*قه / پائولو کوئلیو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 2:34 قبل از ظهر  توسط یلدا 

از دفترچه ی خاطرات ماریا، شبی که تمام اشتیاقش را برای بیرون رفتن، زندگی یا منتظر ماندن برای زنگ تلفن، از دست داده بود:

 

امروز را در یک پارک گذراندم. از آنجایی که نمی توانم پولم را هدر دهم، فکر کردم بهترین آن است که بقیه ی مردم را تماشا کنم. زمانی طولانی را کنار قطار (ترن) هوایی گذراندم و متوجه شدم بیشتر مردم به دنبال هیجان سوار آن می شوند ولی وقتی که شروع به حرکت می کند، آنها وحشت می کنند و درخواست می کنند تا ماشین بایستد.

آنها چه انتظاری دارند؟ وقتی ماجراجویی را انتخاب می کنند، آیا نباید خودشان را برای همه ی راه آماده کنند. یا فکر می کنند که انتخاب عاقلانه این است که از بالا و پایین رفتن ها پیشگیری کنند و تمام زمانشان را بر روی یک چرخ فلک روی نقطه ها بچرخند و بچرخند...

دور بودن از خانواده ام و زبانی که با آن می توانم خودم و احساساتم را بیان کنم سخت است، اما از این به بعد، هروقت که احساس افسردگی کنم، آن پارک را به یاد خواهم آورد. اگر خوابم برده باشد و یکدفعه روی آن ترن هوایی بیدار شوم چه احساسی خواهم داشت؟ خوب... حس در دام افتادن، ترس در هم خمیدگی، تقاضا برای پیاده شدن. اگرچه، اگر باور کنم آن شیارها سرنوشت ما هستند و خدا مسئول ماشین هاست، آن وقت آن کابوس به هیجان تبدیل خواهد شد. به چیزی که واقعا است: یک ترن هوایی، یک اسباب بازی امن و قابل اطمینان که در آخر توقف خواهد کرد. اما تا زمانی که سفر طول می کشد، من باید به مناظر اطراف و صدای جیغ ها که هیجان انگیز هستند توجه کنم.  

 

.....

 

 

همه چیز همان طور که انتظار می رفت پیش رفت. او به اتاق عرب رفت. یک شامپانی نوشید. کاملا به مستی دچار شد.!...! خودش را در حمام مرمری شست، پول را گرفت و خودش را به یک خوشگذرانی دعوت کرد. سوار شدن تاکسی تا خانه.

او به رختخواب رفت و تمام شب را بدون رویا خوابید.

 

از دفترچه ی ماریا، روز بعد:

من همه چیز را به خاطر می آورم، نه البته لحظاتی که آن تصمیم را می گرفتم. به طرز عجیبی هیچ احساس گناهی ندارم. من همیشه در مورد دخترانی فکر میکردم که به خاطر پول با مردها می خوابند، چون هیچ راه حل دیگری ندارند. اما اینگونه نیست. من می توانستم بله یا نه بگویم. هیچ کس مرا مجبور به پذیرفتنش نمی کرد.

در خیابان قدم می زدم و به مردم نگاه می کردم. آیا آنها راه زندگیشان را انتخاب میکنند؟ یا آنها نیز مثل من به سرنوشت دچار می شوند. یک زن خانه دار که آرزو می کرد یک مدل شود. یک بانکدار که آرزو می کرد موسیقیدان شود. یک دندانپزشک که دوست داشت یک نویسنده شود و خودش را وقف ادبیات کند. دختری که آرزو می کرد ستاره ی تلویزیون شود اما حالا در یک سوپرمارکت کار می کند.

من حتی یک ذره هم برای خودم احساس تاسف نمی کنم. من هنوز قربانی نشده ام. من می توانستم آن رستوران را با کیف خالی ترک کنم. می توانستم در مقابل آن مرد بنشینم و به او درس اخلاق دهم یا به او بفهمانم که در مقابلش شاهزاده خانمی نشسته که خریدنی نیست. می تواستم پاسخ های مختلی بدهم. اما مثل بیشتر مردم اجازه دادم که سرنوشت مسیرم را انتخاب کند.

من تنها فرد نیستم. اگرچه سرنوشتم ممکن است مرا به مسیری خارج از قانون و جامعه بکشاند. به دنبال یافتن شادی، اگرچه همه ی ما برابر هستیم، هیچ کدام از ما شاد نیست. نه آن بانکدار / موسیقیدان، نه دندانپزشک / نویسنده و نه زن خانه دار / مدل.

 

یا*زد*ه دقی*قه / پائولو کوئلیو

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 6:23 بعد از ظهر  توسط یلدا  | 

امروز بوضوح دریافتم که

اکثر ما آدمها، روابطمان را برای ابراز توانایی هایمان شکل می دهیم

عاشق میشویم تا برایش شعر بگوییم

محبت مان را به پایش می ریزیم تا در حسن و کمال ما ذوب شود

برایش کتک میخوریم تا ارادت مند جلوه کنیم

خلاصه...

میبینیم و میشنویمش، تا  شهوت دیده و شنیده شدن خودمان را ارضاء کنیم

...

 

آنکه من از روی خواهش، به تمنّایش نشسته ام

از نشاط لبریز است

و چون ماهی لیز است

چون به گاه گرفتن، فرار میکند!

 

مطالب بالا برگرفته از وبلاگ وصله ی ناجور

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 4:21 قبل از ظهر  توسط یلدا 

آخرین برگ سفرنامه ی باران این است

که زمین چرکین است...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 2:38 قبل از ظهر  توسط یلدا 

انگشتری که با مامان خریدم با اون نگین درشتش، تو انگشت دست چپم قشنگ تر به نظر میرسید.

واسه هزارمین بار از هما پرسیدم: آبجی به نظرت اینطوری خوشگل تر نیست ؟

با بی خیالی، بدون اینکه حتی نگاهشو از تلویزیون بگیره گفت: به نظر من که جوات بازیه... تازه اون فقط مال کساییه که ازدواج کردن.

اما من اینطوری راحت ترم و احساس امنیت بیشتری میکنم. همون احساس امنیت کم سابقه ای که توی خیابون های شلوغ شهر کمتر به سراغت میاد.

نگاه های بی تفاوت و به ندرت کنجکاو غریبه ها به راحتی متوجه تضاد معصومانه ی بین حلقه ای که به دست داری و سر و وضعی که بیشتر شبیه سر و وضع یه دختر نوجوونه تا یه خانم متاهل! میشه.

هوا در حال تاریک شدنه و من عجله دارم که قبل بابا اینا به خونه برسم. داخل تاکسی به حلقه دستی میکشم... با خودم فکر میکنم گاهی احساسی که نسبت به خودمون و دنیای اطرافمون داریم حتی از واقعیتی که هست، اهمیت بیشتری پیدا میکنه. مثل همین انگشتر بی ارزشی که شاید به وسیله ی اون بتونی لااقل خودت رو به این نتیجه برسونی که خیلی وقته از عالم زیبای کودکی ات فاصله گرفتی و قدم به دنیای آدم بزرگ ها گذاشتی.

..... 

داشتم آندره ژید میخوندم، این قسمت از کتاب به نظرم خیلی جالب رسید. دیدم ارزش نوشتن هم داره:

"شاید مرگ عادتی باشد که باید اختیار کرد.

اما مرگ برای کسی که زندگی پرباری نداشته، وحشت آور است. به چنین کسی مذهب چه آسان میتواند بگوید: نگران مباش. در آن سوست که زندگی آغاز می شود، و تو پاداش خود را خواهی گرفت."

بی اختیار یاد این قسمت از نیایش دکتر شریعتی افتادم که میگه: خداوندا! به من زیستی عطا کن که در لحظه ی مرگ به بیهودگی آن سوگوار نباشم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 5:13 قبل از ظهر  توسط یلدا 

 

زندگی مثل یه جنگه

                         تنها جنگی که قشنگه

                                                      تو نبرد زندگی

                                                                        عشق حکم تفنگه

 

.....

خیلی وقته داریم بی تفنگ می جنگیم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 3:35 قبل از ظهر  توسط یلدا  | 

بازم اشتباه...!

میدونم خداجونم ولی دارم تاوانشم پس میدم! میفهمی؟...

هیچ کسی اندازه ی خودم دلش واسم نمیسوزه. تو هم خواهشاً کاسه ی داغ تر از آش نشو... نگران نباش رفیق! آخر این قصه فقط من میمونم و خودت، تو کنج یه سیاهی دلگیر و ابدی. میتونی دادگاهت رو بذاری واسه همون موقع.

پس

لطفا

حالا

تنهام بذار ...

.....

سرم درد میکنه. همه ی مسکن ها رو همون روز اول بالا انداختم، یه آبم روش.

ساعت چهار و نیم بامداده. چراغ هارو خاموش میکنم. خوابم نمیاد اما چشمامو میبندم.

چه قشنگه تاریکی...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 4:35 قبل از ظهر  توسط یلدا 

می روم... اما نمی پرسم ز خویش

ره کجا...؟ منزل کجا...؟ مقصود چیست؟

بوسه می بخشم ولی خود غافلم

کاین دل دیوانه را معبود کیست

او چو در من مرد، ناگه هرچه بود

در نگاهم حالتی دیگر گرفت

گوئیا شب با دو دست سرد خویش

روح بی تاب مرا در بر گرفت

آه... آری... این منم... اما چه سود

او که در من بود، دیگر نیست، نیست

می خروشم زیر لب دیوانه وار:

" او که در من بود، آخر کیست، کیست؟ ".

.....

سخته بفهمی که تو تمام عمر جز یه تصور آبکی از خودت هیچی نبودی... هیچی.

گم شدم. اونم گم شدنی که پیدا شدنش با خداست و... و شاید هم با خودم و خدا.

فرق من و خدا تو همینه...

این که خدا همیشه هست و من همیشه نیستم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 1:52 قبل از ظهر  توسط یلدا 

ای هفت سالگی

ای لحظه ی شگفت عزیمت

بعد از تو هر چه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت

بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن

میان ماه و پرنده

 

میان ما و نسیم

                    شکست

                               شکست

                                         شکست

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط یلدا